خرید بک لینک
دفترچه ای آبی رنگ(سرمه ای رنگ بیشتر) با چند تا برگه ته مونده ازش برام یه یادگاری باارزش بود که از آرون آورده بودم. کجا؟ تهران! تهران اومدن، اونم به این شکل هیچ وقت فکرش رو نمی کردم. نمی دونم چی شد که این دفترچه رو از بقیه وسایلی که توی اتاقم و باقی وسایلی که نگهداری می کنم جدا کردم و داخل کیفم گذاشتم و آوردم تهران. امشب خواهرم بهم گفت بیا پسرم دفترچه ات رو از کیفت در آورده و انگار دو سه تا کاغذش رادامه مطلب

برچسب: نوشته,گذشته,آینده, نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 14:39

اومدن من به تهران بر می گرده به این که من به داداش جان گفتم برای کارآموزی کجا برم!!! آخر سر به تهران اومدیم و آخرش هیچی به هیچی. میخواستم به حساب یه جای درست و حسابی برم و یه چیزی یاد بگیرم ولی نشد. ولی یه چیزی اش خوب بود. این که هر روز صبح مجبور بودم صبح زود بیدار بشم و با داداش یا با مترو سر کار برم و شبا زودتر می خوابیدم خوب بود. با آدمای جدیدی آشنا شدم. یه خاطره ای که خیلی برام خنده دار بود و ادامه مطلب

برچسب: تهران,شلوغی,ترافیک,الافی,فراوان, نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 14:39

بعد از 11 ماه بی خبری و 13 ماه از وقتی که برای بار اول دیدمش دوباره دیدمش و تظاهر کردم که نشناختمش. دیروز که دوستم گفت امروز بریم بیرون و موافقت کرده بودم الکی الکی به دلم افتاده بود که میبینمش. برای بار دوم و خیلی اتفاقی تو خیابون دیدمش. داشتم با دوستم برمیگشتم. اونم با یکی دیگه داشت از طرف روبه رو میومد. شاید یه ثانیه هم نشد که نگاهش کردم و بلافاصله نگاهم رو به دوستم دادم. انگار نه انگار که شناادامه مطلب

برچسب: تجدید,دیدار, نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:27

گند می زنن به حال آدم. آخه من برم به کی بگم الان چه اتفاق مزخرفی افتاد؟ حتی نمی تونم در موردش با کسی درد ودل کنم.

یه نفر بهش بگه تو چطوری روت میشه تو چشم من نگاه کنی؟ اگه هر روز چشم تو چشم نمی شدیم شاید کم تر اذیت می شدم. حالمو به هم می زنین با این کارهاتون.

خدایا منو ببخش اگه باعث شدم فکر کنه میتونه همچین کاری بکنه. اونو هم ببخش که به جای راه درست راه اشتباه رو رفت.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶ساعت 21:7 توسط من |

برچسب: مزخرف, نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:27

آخر هفته و روز آخر کاری در دانشگاه!!!! الان چه ربطی داشت؟ داداش جان که گاهی روزای پنچ شنبه و جمعه هم میره سر کار! این هفته خوب نبود ولی بد هم نبود. خاطره هفته اول کار دانشجویی! روزهای سپری شده با دانشجوها و فارغ التحصیلان دانشگاه شریف، دانشگاهی که شاید 99 درصد دانش آموزان ریاضی آرزوش رو دارن. شاید هم آرزوش رو ندارن نمیدونم. دانشگاهی که واقعا دوست داشتم بتونم واردش بشم و این روزا به راحتی وارد میادامه مطلب

برچسب: روزا, نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:27

چهارشنبه صبح به شمال کشور به استان گیلان سفر کردیم. خوشی ها و تلخی های زیادی داشت. در گوشی بگم! تو آب هم شنا کردم! خیلی خوب بود. ولی خب چون آب دریا بود و میترسیدم خیلی نمیتونستم شنا کنم. وقتی ساحل فقط در اختیار خودته و هیچ احدالناسی نباشه مگه مریضم نرم شنا کنم. قسمت هایی که تو ویلا بودیم رو دوس نداشتم. ولی قسمت هایی که خارج از ویلا بودم خیلی خوب بود. ولی پشیمونم از اومدنم. چون قسمت های ناراحت کننادامه مطلب

برچسب: شمال, نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:27

دیشب بعد از خونه باباحاجی اومدم خونه! قبلش وقت نشد بریم خونه. حسی که داشتم رو نمیتونم وصف کنم. من چهار ماه خوابگاه بودم نمیدونم همچین حسی رو داشتم یا نه ولی این یک ماهی که تهران بودم و خونه آبجی و داداش خیلی خوب بود راحت بودم ولی... این ولی مهمه! اومدم خونه انگار چقدر وقت بوده که نبودم. صبحانه! وسایل خودم! حمام! سرویس بهداشتی! راحتی ای که تو خونه خودمون هست. خیلی خوبه! یه هفته ای خونه میمونم و بعدادامه مطلب

برچسب: خونه,نمیشه, نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:27

نمیدونم چرا ولی بیستم های هر ماه روز خوبی نیس برام. امروز که دیگه از 20 فروردین و اردیبهشت بدتر بود افتخار نمیکنم که میخواستم اونکارو انجام بدم ولی یه غریبه اونطوری بیاد بالا سرم هرچند که ملاحظه ام رو کرد ولی اونطور بالا سرت ظاهر بشه و تو بدونی دیگه هیچ کاری ازت بر نمیاد خیلی وحشتناکه. تازه بعدش کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 20:00

تا حالا هیچ کسی نبوده که این قدر دلم بخواد بهش پیام بدم و در عین حال این قدر دلم نخواد این کارو انجام بدم.تازگی ها نمیخوام دل به دریا بزنم تازگی ها میترسم. از این که یکی ... با خودم میگم خب فرض کن بهش پیام دادی اونم تو رو تحویل گرفت و باهات خوب بود آخرش چی؟ یا میگم فرض کن پیام دادی و جوابت رو نداد(ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:44

بالاخره دوباره اومدم سراغ لپ تاپ. چیه این گوشی همه زندگی آدما میشه و آدما نمی تونن از خودشون جدا کنند!!! بخوام از مشهد بگم که بهترین سفر زیارتی مشهدم بود میگم: روز اول فقط نماز ظهر رو توی حسینیه بودیم بقیه نمازها رو خدا رو شکر توی حرم می خوندیم. یعنی من توی حرم خوندم بقیه رو نمی دونم. حال و هوای دلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:44

نمیخواستم تو تلگرام عکس تولدت مبارک بذارم یا تو کلوب فریاد تولدم مبارک بنویسم ولی اینجا دیگه خلوتگاه خودمه می تونم فریاد بزنم و بگم : تولدت مبارک مرضیه جونم البته شاید هوس کردم و عکس گذاشتم و فریاد هم زدم ولی خب فعلا قصدش نیس آهنگ تولد از امین حبیبی کمی تا قسمتی به حال و هوای امشبم می خوره. کامل نهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:44

وقتی ساعت یک نصفه شب بهم زنگ زده بود و فرداش در جواب اس من گفته بود شما! شماره اتون همین طوری تو گوشی سیو بوده. می خواستم بهش بگم خودتی! هیچی بهش نگفتم. الانم دستم بهش نمی ره که بهش پیام بدم. دلتنگشم. هر روز میرم تلگرامش رو چک می کنم. هر روز میرم کانالش رو چک می کنم. ولی نمی تونم بهش پیام بدم. بهش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:44

خسته ام.... نمیخواستم نه اینجا نه هیچ کجای دیگه این حرفو بزنم ولی واقعا دیگه کم آوردم. نمی خوام بهش فکر کنم. هر دفعه تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم بیشتر بهش فکر کردم. اون دفعه که خواستم فراموشش کنم فهمیدم کانال داره!!! این دفعه فهمیدم اینستا هم اومده. البته شاید خیلی وقت قبل ترش رفته باشه اینستا نمیدونمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:44

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:44

19 اردیبهشت امسال هم اومد و رفت ولی من اصلا یادم نبود تا وقتی که وارد کانالش شدم. اون وقت بود که فهمیدم تازگی ها اصلا برام مهم نیست. تازگی ها دارم به نبودنش عادت می کنم. تازگی ها می تونم بهتر تنهایی هام رو تحمل کنم و تازگی ها متوجه شدم که هیچ کس نمی تونه تنهایی آدم رو پر کنه. حتی نزدیک ترین ها. نمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان ابراهیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:44

صفحه بندی